اون وقته که این دخمه تازه میشه خونه یه طرف لباس ریخته یه طرف کتاب دفتر . وقتی سرم شلوغه میگم بذار بیکار بشم ال می کنم بل می کنم . سرم که خلوت میشه خودم واسه خودم کار درست می کنم و ال و بل ها می رن برای وبلاگ هفته کلمه ی بعد .
میام تو وبلاگم عدد قرمز رنگ پیامای تأیید نشده حس خوبی بهم میده
چرا عایا ؟؟؟؟؟
واقعا چرا ؟؟ من که نه کسی رو می شناسم نه کسی منو می شناسه چرا باید از دیدن پیاماشون خوشحال بشم
پیاما رو باز می کنم یکی نوشته وب زیبایی داری و .... خلاصه ش این که تو هم بیا تو وبلاگم همین چرت و پرتا رو بنویس
جز یکیشون سه چارتای دیگه شم همین جورین
تو ذوقم می خوره . اصلا حال و حوصله ی کامنت بازی ندارم
حوصله ی خودمم ندارم چه رسد به دیگران
بعضیام چه الکی خوشنا
این همسایه مون هم یه پسر یکی دو ساله داره تازه حرف افتاده قبلنا که حرف نیفتاده بود یه بند گریه می کرد و جیغ و هوار حالا که دو کلمه یاد گرفته بازم رو تک تک نرونای عصبیم آرشه میکشه با این که همین یه دونه ست نمی دونم چرا هر چی می خواد و می گه رو داد می زنه فک کنم صداش تا آخرین طبقه هم میره
دیگه چی ؟ دیگه این که بلاخره از دستش راحت شدم
از دست دروغ گفتناش. هزار بار دستش برام رو شده بود منم که اسکل
البته اینا همش از تنهاییه
وگرنه عشق کیلو چند
برچسب:
نویسنده: یوسف نصیری