در خواب بودم که چشمانم را باز کردم و میان خود که به خود آلوده بودمش
غوطه ور بودم...
کمی آنسوتر نزدیک قلبم ، نقطه های روشنی میان تاریکی بی نهایتی در
حال پرواز بودند ،
گاهی راه به سوی چشمانم می گرفتند ،گاه به سمت دهانم
دستم را جلو بردم تا تمامی ِ آن نقطه های روشن را میان مشتم جمع کنم
و یکجا در قلبم بریزم بلکه چراغ درونم گردد تا میان تاریکی ها گم نشوم
موفق شدم یکی از آن روشنی ها را بگیرم ، امیدوارانه مشتم را باز کردم ...
جز سیاهی نبود!
آن نقطه ی روشن را میان فضای تاریک مشتم نیز تاریک کرده بودم
با خود اندیشیدم شمعی از بیرون بیاورم ، به درونم نگریستم ... افسوس !
شمع را چاره نیافتم ، تاریکی آنقدر بزرگ بود که شمع جز اندک زمانی
نمی توانست مرا روشن نگه دارد.
دیوانه وار به دنبال نقطه های روشن در خودم به راه افتادم ، گاه به گاه
سیاهی مطلقی حاکم می شد اما نمی توانستم بایستم
راه رفتم ... راه رفتم ... راه رفتم ...
آنقدر به دنبال نور اندکی در تاریکی راه رفته بودم که گاه به مقصد نا امیدی
نزدیک می گشتم ،
اما همین که جایی تجمع آن نقطه های نور را می دیدم جانی دوباره برای
ادامه می یافتم
انگار که یک مسیر دایره وار را می پیمایم و مدام از خودم به خودم می رسیدم
آن هم در تاریکی
این تاریکی داشت مرا از پای در می آورد ، باید فکری می کردم
به گوشه ای درونِ خود که روشن تر بود پناه آوردم ، تمام توان و قوت
باقی مانده ام را در صدایم ریختم و فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــاد برآوردم
کمـــــــــکـــــ ... نجاتـــم دهید ... در خود گم شده ام
انگار کسی می گفت کمک بخـــواه بخـــــــواه بخــــــــــــــواه
آنقدر بلند فریاد کرده بودم که تمام درونم می لرزید ، اما هیچ جوابی نیامد،
جانی برای باقی راه نمانده بود
چه فکر احمقانه ای کرده بودم ، مگر درونِ من جر خودم کس دیگری هم هست...!
گریستم و گریستم و اینکه هنوز نمی دانستم کیستم و چیستم ، قوت
مرا بیش از پیش گرفته بود.
ناگاه میان اشک و اندوه و پرسش های مکرر برای دانستنم و فکر و فکر و
فکر نوری از چشمانم درخشید ، نوری که با همه ی آنچه در وهم و تاریکی
دیده بودم بسیار فرق داشت
که یک پرتو آن دل تاریکی را می شکافت و پیش می رفت
انگار کسی از پس اندیشه ام داشت مرا بیرون می کشید
کسی صدای مرا شنیده بود آری
جهان تازه ای را پیش روی خود می یافتم
در یافتم که چقدر حقیر و کوچکم در برابر نوری که حقیقت بود ، یا حقیقتی که نور بود
و این من بودم نقطه ی سیاه کوچکی میان روشنای بی کران خالق که در
خود گم شده بودم و نمی دیدمش
آنقدر بزرگ بود و روشن که من کوچکیم را بیش از هر زمان دیگری بر من آشکار ساخت
منی که فراموش کرده بود ، خود را در خدایش جستجو کند و خدایش را در خود
مستانه از پیدا شدنم فریاد زدم:
هیـــــــــچ نیستم و هر چه هست اوســـــــــت.
میان حقیقتی زیبا از خواب بیدار شدم.
برچسب:
نویسنده: یوسف نصیری